جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

پرداخت 1000 میلیارد تومان مستمری در هر هفته

معاون فنی و درآمد سازمان تامین اجتماعی اشاره به اینکه 61 درصد تعهدات قانونی سازمان تأمین اجتماعی در بخش مستمری هاست، گفت: در سال جاری بالغ بر 52 هزار میلیارد تومان مستمری پرداخت می شود که معادل هزار میلیارد تومان در هر هفته است.
این مطلب تا کنون 0 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
0 بازدید
پرداخت 1000 میلیارد تومان مستمری در هر هفته

۲۲۵۰ میلیارد تومان برای بخشودگی جرایم وام‌ها پرداخت شد/اختصاص۵۴۰۰ میلیارد تومان دیگر در سال ۹۶

قائم مقام بانک مرکزی با بیان اینکه تا پایان سال قبل ۲۲۵۰ میلیارد تومان برای بخشودگی وام‌های زیر 100 میلیون تومان، با اولویت وام‌ زیر ۱۰ میلیون تومان پرداخت شد، گفت: ۵۴۰۰ میلیارد تومان دیگر هم در سال جاری برای بخشودگی جرایم اختصاص می‌یابد.
این مطلب تا کنون 0 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
0 بازدید
۲۲۵۰ میلیارد تومان برای بخشودگی جرایم وام‌ها پرداخت شد/اختصاص۵۴۰۰ میلیارد تومان دیگر در سال ۹۶

1000+248

اچرا كسی نیس باهاش حرف بزنم:(
چرا مامان نمیگه چرا اینقد ناراحتی عصبانی هستی:(
دارم خفه میشم نمیتونم تحمل كنم:(
همش دلم میخواد به ابجی بگم:(
من نمیتونم اینحوری صبر كنم:( همش رو هوام:( همش نگرانم:( 
اخه خدا چرا اینجور شد:(چرا سر منی مه اصلا یه نفرو هم ندارم باهاش راحت حرفامو بزنم چرا من اخه:ً
+اصلا نمیتونم رو كاری تمركز كنم
+هیشكی نمیپرسه چی شده مث ادم باهام حرف بزنه،زهرام كه انگار سرش گرم زندگیشه
انمار صلاحه كه كلا به كسی نگم و خودم باشمو خودم،باید ب
این مطلب تا کنون 222 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
222 بازدید
1000+248

1000+249

اچرا كسی نیس باهاش حرف بزنم:(
چرا مامان نمیگه چرا اینقد ناراحتی عصبانی هستی:(
دارم خفه میشم نمیتونم تحمل كنم:(
همش دلم میخواد به ابجی بگم:(
من نمیتونم اینحوری صبر كنم:( همش رو هوام:( همش نگرانم:( 
اخه خدا چرا اینجور شد:(چرا سر منی مه اصلا یه نفرو هم ندارم باهاش راحت حرفامو بزنم چرا من اخه:ً
+اصلا نمیتونم رو كاری تمركز كنم
+هیشكی نمیپرسه چی شده مث ادم باهام حرف بزنه،زهرام كه انگار سرش گرم زندگیشه
انمار صلاحه كه كلا به كسی نگم و خودم باشمو خودم،باید ب
این مطلب تا کنون 292 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
292 بازدید
1000+249

1000+251

پریروز زهرا اومد با هم رفتیم بیرون
انقد خوشال شدم از اومدنش
اینجا که چیزی نداریم بردمش مراغه اونجا تو پارکش نشستیم حرف زدیم
از مشتبی هم گفتم:D
میگف اگه موضوتون جدی بشه بعدا موقع خواستگاری میگم من معرفی کردم
_ذوق داره ازدواج کنم:))
_حرفای اصلی تموم شد بعد خودش پرسید چی شده
انقد استرس داشتم اصن نمیدونستم چجوری بگم
ولی خیلی خلاصه گفتم
...
خیلی سعی کرد اروومم کنه گفت نگرانی نداره طوری نشده
ولی من خر میدونم چیه خب موضوع ،نگرانی هم داره:(
خیلی یهویی پ
این مطلب تا کنون 104 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
104 بازدید
1000+251

1000+251

ساعت چاره
 من هنوز فكر بدبختیم از ذهنم نمیره بیرون:( من چیكار كردم با خودم:(
چرا زهرا نیس:(
هیلی رفته رفته حسودیم میشه به همه
چقد بدبختم یه نفرو ندارم باهاش حرف بزنم
تزدیك یه ماهه این خفگیو دارم تنهایی میكشم:(چجووزی چند سالو تحمل میتونم كنم؟/(
این مطلب تا کنون 312 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
312 بازدید
1000+251

1000+255

پریروز با مانی اومدنی نزدیک تعمیرگاه،فرهادو دیدیم
داشتم با مایده میحرفیدم بعد هی میگه  چیزه چیزه چیزه
میگم هان چیه
بعد جلورو نگا کردم دیدم فرهاده،کلا رشته کلامم از دستم رف:))
خندم گرف
از اون ورم مانی هی  مگیه چیزه چیزه=))
بیچاره فرهادم خندش گرفت:))) دستشو گذاشت رو دهنش بعد روشو برگردوند=)))
وای تا رسیدن به خونه همش خندیدیم
کصافد الاغ  هم هی میگه چیزه چیزه،گیر کرده بود =)))
 
 
 
+نمیدونم چیه ولی برام کلا جاذبه خاصی داره این فرهاد:D دقیقا همون قد ک ج
این مطلب تا کنون 66 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
66 بازدید
1000+255

1000+248

امروز باز رفتم دنبال اون عکسا
یه عکسی دیدم خیلی شبیه چچیزی بود که هست فقط با یه تفاوت که ونم کار خودم بود:/
یه خورده امیدوار شدم
نگرانیم کم شد
اگه زهرا بیاد خدا چی میشه
 
 
 
+همش ذهنم درگیره یه جوری به ابجی بگم که باهام بیاد بعدش ماجراهای بعدشو بپیچونم نگم چیه موضوع
ولی مسلما نه من بلدم بپیچونم نه اون بیخیال میشه بخاطرد نگرانیشم که شده مجبورم بعدش راستشو بگم:/
امروز همش داشتم تصور میکردم اگه بگم چجوری بگم،با چه لحنی با چ دروغی:/
نتیجه چی میشه اگ
این مطلب تا کنون 143 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
143 بازدید
1000+248

1000+256

رفته رفته دارم تفاوتای فکری و رفتاری بین خودمو مشتبارو بیشترو بیشتر میبینم
و اینکه حس میکنم گاهی موقع ها جُپ باسیر:/خیلی گیره:/ اصلا جوری که رفته رفته حسم بهش عوض میشه
یه جور حس تنفر نسبت بهش پیدا میکنم:/
خیلی الکی و بیخود مذهبیه و چیزی شبیه جوگیر شدن
و من اصلا نمیتونم کنار بیام با این موضوع همینم باعث میشه رفتارام نسبت بهش ناخوداگاه عوض و سرد بشه -__-
+از وقتی ندا هم ازدواج کرد احساس میکنم خیلیتنها شدم:/نمیدونم چرا خودمو بهش وابسته میدونستم و ب
این مطلب تا کنون 62 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
62 بازدید
1000+256

1000+264

بلاخره بعد یه هفته به زور خودمو بردم دکتر
همش فرار میکردم-_-
سوالامو پرسیدم نگرانیامو رفع کرد گف موقع درمان باز بیشتر توضیح میدم
گف گواهی هم میده این بیشتر ارومم کرد
این دوباری ک باهاش حرف زدم هر دو بار ارامش خاصی با حرفاش بهم داد
+تولد صبا بود
چقد دوستای من با سدوتای اینا فرق دارن
چقد دوستاش شخصیتایی دارن ک من دوست داشتم هم دوستام مثه اونا باشن هم خودم کمو بیش مثه اونا
_چقد با مامانش راحت بود خودشو دوستاش
_برگشتی هم با صبا اومدیم خونه چقد روحی
این مطلب تا کنون 85 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
85 بازدید
1000+264

1000+257

آخیــــــــــش
بلاخره به مشتبی گفتم مشکلمو
انقد راحت شدم،یه بغض بزرگو تونستم برا مدتی از بین ببرم
_گاهی از  دستش عصبانی میشم،ولی خیلی خودخواه شدم خیلی مهربونه من اصن مث اون فداکار نیستم
 
+قرار بود این هفته مجیدو مشتبی رو ببینم
برا هردوشون کار واجبی پیش اومد نتونستن بیان
فک کنم حتما قسمت بود،من ک خیلی میترسم اگه میرفتم حتما لو میررفتم پیش کسی-_-
_ به مجید ک فکر میکنم یاد درکو شعورش میوفتم،خیلی با شعوره خیلی فهمش زیاده خیلی خوب میتونه درکم کن
این مطلب تا کنون 65 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
65 بازدید
1000+257

1000+258

چقد زندگی مزخرفه
دره یه سال میشه ک اون اتفاق لعنتی افتاد
چرا باید به ادم فرصت جبران ندن
چرا باید فرصتایی که پیش میادو بخاطر یه اتفاق رد کنم و از دستم برن
خیلی مزخرفه همش باید استرس برملا شدن رازو داشته باشم
خیلی خیلی اعصاب خوردیه وقتی سنت هی داره بالا میره و اختیار خیلی کارارو نمیتونی داشته باشی
خیلی نامردیه فقط فقط فقط بخاطر یه اشتباه همه ارزوهات به  باد بره
خیلی نامردیه بهاطر یه اشتباه ک اتفاق افتاده مجبور باشی بخاطر پوشش دادنش هی اشتباها
این مطلب تا کنون 68 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
68 بازدید
1000+258

1000+260

اینم از عشقی که باورش داشتم...
فکر نمیکردم یه رابطه انقد راحت تموم بشه
نامردیه انکار کنم روزای خوبی که باهاش داشتمو
نامردیه بگم عشقش الکی بود
ولی نادونی خریتش همه چیو بهم زد...
نمیدونم شاید اصن همین بهتر که دونستم چی کار کرده
اینطوری کمی راحتر تونستم کنار بیام با نداشتنش
چقد ارزوها داشتم...میدونستم نمیشه رسید بهم یا دردسرش زیاده  ولی  دیگه انتظار همچین اتفاقیو نداشتم...
چقد دوسش داشتم...
چقد لحظه های خوبیو بهم داده بود
هه اولین و اخرین ملاقات ز
این مطلب تا کنون 65 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
65 بازدید
1000+260

1000+252

چن روز پیش مانی اینا تصادف کردن:(
خبرشو که مامان گف انقد ناراحت شدم کم مونده بود گریه کنم
خبر دقیقی هم از اوضاعشون نداشتیم بیشتر نگران شدیم:(
اصلا نمیتونستم حال خودمو کنترل کنم گریه کردم:(
من چقد این دیوونه رو دوس دارم:)
 
 
 
 
 
+خداروشکر مرخصشون کردن
رفتم عیادتش خره انقد پر روحیه هست همش خودشو سرحال نشون میده :)
_خیلی خوشالم که اتفاق بدتری براشون نیوفتاده:)
این مطلب تا کنون 136 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
136 بازدید
1000+252

1000+261

دیشب با زهرا تو تلگرام چت میردم
بهش گفتم که دوستی منو مجید تموم شد
ولی نگفتم که چی شد که باعث این اتفاق شد
فقط گفتم رف پیش مشاورو این حرفا،دروغم نبود خو رفته بود و واقعا مشاور مخالفت کرده بود
اولش گفت شاید مجید بهونه اورده مشاورو
بهش گفتم ک مشاور بهونه نبود و دوستم داره و...
خلاصه یه جور قانع کردم که دوستم داره ولی کار منطقی این بود که قبل از اینکه خونواده ها هم وارد ماجرا بشن کنار بکشیم تا دردسر نشه
برگشت بهم گفریالزیاد دل بستش نشده بودی که؟
:|

این مطلب تا کنون 69 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
69 بازدید
1000+261

1000+262

یه هفته از مطمعن شدنم در مورد مشکل میگذره...
زهرا استخرو بهونه کرد بعدش بردتم دکتر
قبل معاینه گریم گرفت...ولی نمیتونستم گریه کنم خیلی سخت بود برام خیلییی
دکتر مهربونی بود برعکس چیزی که انتظار داشتم
خبر بده گفت...چیزی که خودمم مطمعن بودم ازش ولی نمیتونستم قبول کنم ...
شوکه نشدم از خبر ولی دیگه گریم هم نمیگرف...حال زهرا بدتر از من بود،تو راه رفتن به دکتر که کلا استرس داشت بدتر از من
موقع شنیدن جواب هم بهم ریخت...بدتر از من لاقل اون تو ظهرش نشون داد ول
این مطلب تا کنون 54 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
54 بازدید
1000+262

1000+250

امروز باز رفتم دنبال اون عکسا
یه عکسی دیدم خیلی شبیه چچیزی بود که هست فقط با یه تفاوت که ونم کار خودم بود:/
یه خورده امیدوار شدم
نگرانیم کم شد
اگه زهرا بیاد خدا چی میشه
 
 
 
+همش ذهنم درگیره یه جوری به ابجی بگم که باهام بیاد بعدش ماجراهای بعدشو بپیچونم نگم چیه موضوع
ولی مسلما نه من بلدم بپیچونم نه اون بیخیال میشه بخاطرد نگرانیشم که شده مجبورم بعدش راستشو بگم:/
امروز همش داشتم تصور میکردم اگه بگم چجوری بگم،با چه لحنی با چ دروغی:/
نتیجه چی میشه اگ
این مطلب تا کنون 244 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
244 بازدید
1000+250

1000+245

همش دارم به این فکر میکنم کاش میتونستم به مامان بگم:(
اگه میگفتم اصن عکس العملش چی بود:(
ولی هرچی بود بلاخره راحت میشدم فوقش یه مدت دعوا میکرد ناراحت میشد ولی اخرش میدونستم که یه جوری پشتمه:(
 
 
 
+کاش میتونستم بگم:(
تو این جور وقتا مامان ادم بهترین کسیه که میتونه کمک کنه:(ولی مامان من:(
همش منتظر زهرام بیاد کمی باهاش حرف بزنم :(نمیدونم اصن چجوری بحثو باز کنم فقط دلم میخواد باهاش حرف بزنم:(
اصلا حرف بزنم میتونه کمکم کنه؟:(فقط تا حدی میتونه کمک کنه ک
این مطلب تا کنون 185 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
185 بازدید
1000+245

1000+235

اموزشی مشتبی تموم شده بود اومده بود،ده روز یه جورایی تو مرخصی بود
تو این ده روز باز کلی پیام بازی کردیم و کامنت بازی
فکر نمیکردم کسی پیدا بشه مثه من باشه اخلاقش روحیاتش
خیلی دوست داشتنیه
افتاده ارتش،تیپ پیاده،دقیقا جایی افتاده ک ازش میترسید
گروهی ک تقسیم شدن با ادمایی ک افتاده،کلی نگرانو کلافش کرده بود،
وقتی از نگرانیشان تو کامنتا به بقیه میگفت،دلم براش میسوخ:(همش میومدم تو پیام خصوصی حرف میزدم تا از نگرانی در بیاد
_یاد احسان افتاده بودم،
این مطلب تا کنون 151 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
151 بازدید
1000+235

1000+234

تقریبا یه ماهه با مشتبی اشنا شدم
ینی از 5.6 فروردین فک کنم
از دوستای سجادو رقیه بود
همینجوری اتفاقی تو کامنتا با هم اشنا شدیم
ینی اشنا شدن ما همانا و صمیم شدن هم همانا:))
خیلی شبیه همین از نظر اخلاقی
سجاد که کلا تتعجب کرده بود چی شد اینقد زود باهم دوست شدیمو صمیمی شدیم=))
 
 
 
+وقتایی ک میاد مرخصی میاد با هم حرف میزنیم:x
تا دو شب حرف میزنیم
البته اگه زودتر پای نت خوابش نبره=))
خیلی دوس داشتنیه:x
این مطلب تا کنون 242 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
242 بازدید
1000+234

1000+233

مریم زنگید شماره وحیده اینارو خواس
گفتم برا کی میخوای گف برا مسعود:/
میگم پسر خوبی نیس چرا اینارو بهش معرفی میکنین؟
میگه کی از مسعود بهتر:|
 
 
 
+احساس گناه میکنم از اینکه شماره دادم
هرچند نمیدادم هم باز یه جوری پیدا میکردن،ولی خیلی پشیمونم که دادم و پشیمون ترم از اینکه در این مورد با مریم حرف زدم
_طرز تفکرش  خیلی احمقانس
شبیه ادمای بیسواده،اونم از بس تو اون خونه پیش مادرشوهرش مونده اینجور شده
اخلاقای غیر قابل تحملی داره نمیتونم اصلا حرف زدن
این مطلب تا کنون 184 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
184 بازدید
1000+233

1000+232

به زور خودمو دارم عادت میدم با این خونه
اون وخت هی ابجی و مریم میان میگن تو خونه ادم احساس خفگی میکنه
خب میکنی ک میکنی،وقتی درست بشو نیست چیزی،چرا هی میگینو خونه رو برا ما هم کوفت میکنین
 
 
 
+وقتی خونه میام،همش مخوام دعوا کنم هیچی هیچ وخت سر جاش نبوده و نیس
+دیروز با جاوید اینا رفتیم بیرون،اولش راضی نبودم،ولی برعکس خیلی خوش گذشت
تاحالا اینجوری با کسی بیرون نرفته بودیم
+چقد بده تنهایی:(چقد بده کسیو نداشته باشی باهاش راحت حرف بزنی،بی هیچ ترسی

این مطلب تا کنون 240 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
240 بازدید
1000+232

1000+247

اچرا كسی نیس باهاش حرف بزنم:(
چرا مامان نمیگه چرا اینقد ناراحتی عصبانی هستی:(
دارم خفه میشم نمیتونم تحمل كنم:(
همش دلم میخواد به ابجی بگم:(
من نمیتونم اینحوری صبر كنم:( همش رو هوام:( همش نگرانم:( 
اخه خدا چرا اینجور شد:(چرا سر منی مه اصلا یه نفرو هم ندارم باهاش راحت حرفامو بزنم چرا من اخه:ً
+اصلا نمیتونم رو كاری تمركز كنم
+هیشكی نمیپرسه چی شده مث ادم باهام حرف بزنه،زهرام كه انگار سرش گرم زندگیشه
انمار صلاحه كه كلا به كسی نگم و خودم باشمو خودم،باید ب
این مطلب تا کنون 243 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
243 بازدید
1000+247

1000+246

دیروز ظهر صفا اینا اومدن
وای که چقد ذوق کردم از اومدنشون
کلی حالم خوب شد
اقلا از لاک خودم اومدم بیرون
شبش هم کمی تو گروه با بچه ها حرف زدیم اروم شدم
با مشتبی هم اس میدادیم
کلا دیروز خیلی خوب گذشت
ولی:(هی یادم میوفته:(چیزی نیست که خودمو به زنم به بی خیالی
اخه چقد بزنم:(اخرش چی:(چیزی که نباید اتفاق بیوفته میوته:(
زهرا هم گفته بود شاید بیاد ولی نبومد
همش دارم فکر میکنم چجوری بحثو باز کنم
اصن باهام میاد بریم؟:(
رفتیم اصلا من چجوری دوباه حرفامو بزنم:(
ا
این مطلب تا کنون 181 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
181 بازدید
1000+246

1000+236

امروز حالم خیلی خوبه
اقلا میتونم بگم جوریه که هم خوشم میاد هم میتونم کنترلش کنم:)
کلاس صبح تا 9ونیم بود بعدش نشستیم تا دو توو یونی
کلی حرف زدیم خاطره هارو دوباره تعریف کردیم
ندا البوم عکسای مدرسه و دانشگاه رو اورده بود،اونارو نگا کردیم یاد ادا های خودمون با معلما و استادا افتادیم
عکسای مدرسه رو نگا کردیم میگفتیم این رفته این بچه داره این نامزده و.. به خودمون رسیدیم گفتیم ما موندیم:)) تو عکسی که تو کارگاه کامپیوتر گرفتیم 11 نفر بودیم،5 نفرمون از
این مطلب تا کنون 184 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
184 بازدید
1000+236

1000+244

دارم خفه میشم:(
چرا اینجوری شد:(
همه ارزوهام به باد رف:(
ارزو من مامان اینا:(
فكر نمیكردم یه روزی حتی نتونم به یه سری اتفاقا اصلا فكر نكنم:(
فكرش ازار دهندس:(
كاش زهرا میومد:(
از مهساادرس پرسیدم زهرا بیاد باهاش میرم:(
احساس از این بدتر اصلا وجود نداره:(
این مطلب تا کنون 247 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
247 بازدید
1000+244

1000+242

هرچی بیشتر تو نت میگردم
بیشتر نگران تر میشم:(
داره اعصابم بیشترو بیشتر خورد میشه
خیلی استرس گرفتم:(
 
 
+ از بعدش خیلی میترسم
از چیزی که باعث بشه همه شوکه بشنو ناراحت و حتی دعوا کنن و
+ینی میشه استرسم بیخود باشه؟ینی میشه واقعا چیزی نباشه:(
این مطلب تا کنون 246 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
246 بازدید
1000+242

1000+249

دد امروز اومد پیش من به بابا قضیه خواستگارو میگه
_حالا اگه نمیدیدم پسرو نمیشناختم مطمئنن میرفتم پیگیر میشدم
_اصن امروز انگار نه انگار اتفاقی افتاده مث قبل داشتم به خواستگارا فكر میكردم:/
من چرا یادم میره:(من چجور این همه سال تحمل كنم:(
 
 
+خدا كمكم كن:(
_زهرام الان بیس روزی میشه خبر داره،ولی نیومد :(حتی سراغی هم نگرف:(
انگار فكرای دیگه ای كرد از حرفام:(
این مطلب تا کنون 202 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
202 بازدید
1000+249

1000+241

حدود سه ماه بود بلوگفا هنگ کرده بود:/
همش میترسیدم وقتی درستش کنن هرچی نوشته بودم بپرسه ک خدارو شکر نپرید
تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد
+اینکه سجاد اینا منو مشتبی رو دست میندازن مشتبی فقط به حرفاشون میخنده عکس العملی نشون نیده نمیدونم چرا:D
+نمره هامونم دادن از ریاضی و اندیشه2 میترسیدم ک خوب شد نمره هاش:D
+ ندا هم ازدواج کرد،یه ده روزی میشه:)
حالا از اون جمع 4 نفره فقط من موندم:)و از جمع 4 نفری جدیدمون منو مهین:)
+دو سه هفته پیش یه کار اشتباهیو تکرا
این مطلب تا کنون 179 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
179 بازدید
1000+241

1000 تا اس ام اس خنده دار

ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻭﻧﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺗﺎ ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﭘﺎﯼ ﻋﺮﻭﺱ ﻭﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﺠﺒﻮﺭﻥ ﺗﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻦ------------------------------------------------------------  اس ام اس خنده داردخترا هیچ وقت بزرگ نمی شن، فقط ادای بزرگ شدن رو در میارن!اما پسرا علاوه بر این که هیچ وقت بزرگ نمی شن، هیچ وقت هم ادای بزرگ شدن رو در نمیارن!یه همچین انسان های صادقی هستند این پسرها!------------------------------------------------------------  اس ام اس خنده دارهیچ چی رو چشم بسته نپذیرید! حتی سخنان بزرگان را، مثل
این مطلب تا کنون 67 بار بازدید شده است.
ادامه مطلب ...  
67 بازدید
1000 تا اس ام اس خنده دار

صفحات

     1 

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر